تبليغاتX
پسر اریایی



وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه

دوست دارم زمان بایسته واسه همیشه

چشامامون ببندیم بریم تا ته رویا

اونجایی که هیچ گلی پزمرده نمیشه

هر چی قم داری از دل نازکت بگیرم

اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم

سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم

یاد تو و اسم تو بشه ورد زبونم

مهربببببببببببببببببببببببببببونم

ارزو بی تو محال

لحظهام بی تو سوال

بی تو مقصد خیلی دور

راه عشقم بی عبور

من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم

دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تودستم                (سلطان رضا صادقی)

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 16:11 توسط محمد |



خوشحالم که هنوز از دیدن بارون لذت می برم، از دیدن پرواز دو کبوتر لذت می برم و هنوز هم داستانهای عاشقانه برام لذت بخش و امید دهنده هستن.

خوشحالم که هنوز عاشقانه های زندگی برام لذت بخشن و دیدنشون به من انرژی می ده. روزی که اینها رو نتونم ببینم و یا از اونها لذت نبرم حتماً عشق در من مرده و اون روز دیگه مرده ای بیش نیستم.

یه تشکر به کسی بدهکارم که خواسته یا نا خواسته گذاشت من این زیباییها رو بیشتر درک کنم و یه تشکر هرچند ناقابل از خدا که عشق رو در نهاد همه آدمها گذاشت تا هرکسی که خواست بتونه با وجود عشق، لذتهای بیکران زندگی رو تجربه کنه

نماز روزه همتون قبوول ما ر هم سر سفره دعا کنید خیلی محتاجممممممم همتون و دوست دارممممم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:17 توسط محمد |



قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرا نبود اینجوری شه

یهو بشی  همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست

تاکم بشه از جرم خودممممممممممممم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:43 توسط محمد |



این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:16 توسط محمد |



دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:35 توسط محمد |



شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید...........

نیمه شعبان بر تمامی مسلمانان جهان مبارکبادبرام دعا کنید دوستای خوبم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:20 توسط محمد |



شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:47 توسط محمد |



نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:53 توسط محمد |



زندگی مثل بازی شطرنج میمونه :

اگه بد بازی کنی میگن بلد نیست

اگه خوب بازی کنی همه میخوان شکستت بدن

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:0 توسط محمد |



     

زنده یاد خسرو شکیبایی  الپاچینوی ایران

 

واقعا یادش بخیر خیلی دوستش داشتم خیلی حیف شد

 

از خدابرایش طلب امرزش میکنم......

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 17:17 توسط محمد |